|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
خياباטּ نيستــ ـ كــ ه از هـَماטּ جايے كـــ ه آمــَدے بـــِروے ! بــِفــَهمـــ ـ اينــ ـ لامصـَبــْ اســ ــمَشــْـ ـ
[ سهشنبه 14 شهریور 1391 ] [ 09:34 ] [ khaste-donya ]
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد تظاهر به بی تفاوتی تظاهر به بی خیـــــالی به شادی به اینکه همه چـیـز به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست اما.... چه سخت دارد جانم را می گیرد این " نمایش "
از دختر بودنت خوشحال باش، حداقل چند نفري شده به دروغ دوستت دارند [ سهشنبه 14 شهریور 1391 ] [ 09:34 ] [ khaste-donya ]
[ سهشنبه 14 شهریور 1391 ] [ 09:34 ] [ khaste-donya ]
درد دارد وَقــ ـتے چيزے را ڪَسر ميڪٌنے ڪِ با وجودت جمع زدے... دِیــگـر چِـــ اَهَــمیــتـےخــوآهــد دآشــتـ بَــرگــِـ سَــبــز کُــدآمـ دِرَخــتـ بُــوُدِهـ اَمـ ، قـَــشَنـگتــریــטּ صِــدا زیـِـر پــاے عـَابِــرآטּ بــاشَــد؟
![]() وَقــتـایــے
هـَـسـت کـــﮧ بـایـــد لـَـم بـِدے یـــﮧ گــوشـــﮧ ... و جَـــریــاטּ .زنـدگـیـت .رو فَــقـط مـُـرور کـُـنــے . بـَـعـدِشَــم بِــگـے : " بــــﮧ سَــلامَــتـے خـُــودم کــــﮧ ایـنـقدر تـَـحـَمـُل داشـــتَـم ! " ![]() [ سهشنبه 14 شهریور 1391 ] [ 09:34 ] [ khaste-donya ]
...هیچ وقت ترکت نمیکنن؛
ولی بلدن کاری کنن, تا خودت یواش یواش ترکشون کنی...*
من : اینکه حالم چجوره...راستش خودمم نمیدونم...هیچ وخ فک نمیکردم جواب دادن به یه چنین سؤال (به ظاهر ساده ای) اینقد سخت بشه! *جملۀ بالا رو بدجوووور میفهمم... [ سهشنبه 14 شهریور 1391 ] [ 09:34 ] [ khaste-donya ]
هر شش ثانیه,
یکبار به قلاب تو گیر میکنم! هر شش ثانیه, یکبار مرا از آبی گل آلود میگیری! میان همین فراموشی ها دوزیست شدم...
عشق , عادت ... همۀ اینها بازیِ کلماتی است در دستان خودمان! همۀ شان سرُ ته یک کرباسند ... (حالا چه خوب, چه بد؛ در اصل قضیه تفاوتی نیست...) این روزا حس جوونی رو دارم که داره استخون میترکونه...حس میکنم دارم پُر میشم از تجربه...از آزمونُ خطا...صدایِ ترکیدن استخونا رو کاملن و به وضوح میشنوم:-) اما درد داره...اینو انکار نمیکنم! دارم تحمل میکنم اولن به لطف خدا و ثانین به امید روزایی که این تجربه ها و استخونای ترکیده به کار هم بیان... دعام کنید رفقا :-) [ سهشنبه 14 شهریور 1391 ] [ 09:34 ] [ khaste-donya ]
وقتی حوصله ندارم....... (شدم یه پیرزن ۸۰ ساله که حوصله هیچیو ندارها ااااا ) *** دلشوره عجیبی دارم...... یه استرس خاص..... نمی دونم چمه باز..... از این زندگی تکرای خسته شدم همش!!! (بماند که چی میخوام بگم) فقط دلم یه آرامش میخواد کسی کاری به کارم نداشته باشه همین! اگه حوصله ام هر چند بیشتر از یه پیر زن ۸۰ ساله باشه اما اینو میدونم که تجربه های که یه زن ۸۰ ساله داره منم توی این سن خیلیها شو کسب کردم خیلی ها شو که اگه به هر کسی بگم تو خودش اینها رو کسب نکنه نمیدونه چی میگم وقت کسایی میدونن چی میگم که خودشونم تجربه کرده باشن گاهی اوقات پیش خودم میگم خوبه که همین الان متوجه شدم چون فکرایی که در آینده داشتم الان دیگه یه چیزای دیگه تو ذهنمه خوبه راضیم [ سهشنبه 14 شهریور 1391 ] [ 09:34 ] [ khaste-donya ]
گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمی دانیم. فقط می رویم تا برسیم ...
ادامه مطلب [ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 18:43 ] [ maryam ]
[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 12:25 ] [ khaste-donya ]
بد کردم بهت میدونم نذار که تنها بمونم
تو را من دوست می دارم / و می دانم که می دانی . . .
وقتی صداتو نمیشنوم دلم تنگ تنگه، ولی چون دلتنگ توام برام شیرینه
.....هم نمازش را و هم دلم را.... و میرود
مکثی کردم و بی حوصله گفتم: بله آقا! خیلی وقته
اين دردها هستند که چپ و راست به من ميخورند..!!
به من میخندید و میگفت:یعنی نمیتونی 1 دونه ماهی بگیری؟ لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم: من ماهیمو خیلی وقت تور کردم....
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: "میدونم خوب نیستی..."
بهش بگو، اما هیچوقت بهش دروغ نگو که دروازه ی جدایی ها دروغه
وقتیه که از خواب بیدار میشه و گیج حرف میزنه !
که بین هابیل و قابیل کدام را انتخاب کنم...!
[ یکشنبه 12 شهریور 1391 ] [ 12:02 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||