حرفهای یک دل خسته
دل خون 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لينک هاي مفيد


دردناک است می خواهم بودنت را در نبودنت تجربه کنم


دردناک است که وقتی نیستی با خود بگویم که هستی


امشب باز می خواهم بودنت رادرنبودنت حس کنم


ازهمین فرسنگها فاصله ای که هنوزم بین دل من و توست


باورم کن بهانه ام دیوانه نیستم فقط یه دلبسته ی دلتنگم


اما حالا دیگرنه برای تو برای خودم برای سکوت خودم


برای تنهایی های خودم دلتنگم 


هرگز نفهمیدم  دلیل  نبودنت را شاید هم  گفتی و من نفهمیدم


حالا من ماندم و یک تصویرمبهم ازنگاهت وخاطراتی گنگ ودور


ویک صدائی که هنوزهم ارام ارام  توی گوشم نجوا میکند
[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]

 


میدانی درد چیست ؟؟؟


نگاهت که رفت نه !!! 

شاید شانه ای که دیگر وجود ندارد نه!!!!  

دل شکسته ام نه!!! 


اعتمادی که دیگر وجود ندارد نه!!!!


تنهاییم نه!!!! 


نمیدانی .


تو نمیدانی که دختر بودن درد است


دختر که باشی رفتن نگاه ها و دست ها سخت میشود


دختر که باشی راحتر میشکنی


دختر که باشی نگاه ها فرق دارند


حتی اگر به تمام دنیا خوب نگاه کنی


باز تمام دنیا میتواندبه تو بد نگاه کند


دختر بودن گاهی واقعا یک درد است

[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]


کاش عاشقت نبودم  ، که اینگونه بسوزم به پایت ، که اینگونه بمانم در حسرت دیدارت


کاش عاشقت نبودم که عذاب بکشم ، تمام دردهای دنیا را بر دوش بکشم

[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]

من آشنایی ام که غریبه من را نمیشناسد!
من غریبه ام که آشنا من را نمیشناسد!
من آنم که هرکس یادگاری ازدرد بر دلم گذارد و رفته !
من آنم که هرچه زجرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم ؛
من آنم که ازدل مینویسم اما انگار کسی دل ندارد که حرفم را بدانـد!
مگر نگفتند: آنچه ازدل بر آیــد لاجرم بر دل نشیند؟!
من گمشده ای در غربت یادها هستم

[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]


یـه وقـتـایی مـیـرسـه


کــه نـه یـادش آرومـت میــکــنــه


نــه عـکـسـش


فـقــــــط بـــایــد خـودش بــاشــه


فـقـط خــــــــــــودش


[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]


لیـــاقــت مــی خواهــد


بـــودن در شعــر هـــای پسری كه


بـــــا تمامــــ عشقــش نبـــودنـــت را اشکــــ مــی ریـــزد


تعجـــب نکــــن !!


در بی لیـــــاقتی تـــو شکـــی نیـــست


اینجـــا دلیـــل بــودنـــت میـــان بغــــض هــــایـــم


خــریتـــــ خـــودم اســـت نـــه لیـــاقــــت تــــو !

[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]

شکستن دل


به شکستن استخوان دنده می ماند ...


از بیرون


همه چیز روبه راه است ... !


اما هر نفس ...


درد است که می کشی ... !

[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]

خدايا گر تو درد عاشقي را مي كشيدي...

تو هم زهر جداي را ب تلخي ميچشيدي.؟؟؟؟

اگر چون من ب مرگ آرزويت ميرسيدي....

پشيمان ميشدي از اينكه عشق را آفريدي؟؟؟؟

بگو هرگز سفر كردي...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سفر با سختي و خون جگر كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كسي را بدرقه با چشم تر كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

براي قرص ناني صدخطر كردي؟؟؟؟نكردي؟؟؟؟؟

بارالهي با كدامين تجربه بر مااااااااااااااا

نظر كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:53 ] [ khaste-donya ]
گنجشک با خدا قهر بود...روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد….. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت … هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

 

 

[ پنج‌شنبه 07 دی 1391 ] [ 22:38 ] [ khaste-donya ]
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد

[ پنج‌شنبه 07 دی 1391 ] [ 22:38 ] [ khaste-donya ]
صفحه قبل1...34567...46صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کم کم یاد خواهی گرفت .. تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست .. و زنجیر کردن یک روح را اینکه .. عشق تکیه کردن نیست .. و رفاقت .. اطمینان خاطر و یاد میگیری که .. بوسه ها قرارداد نیستند کم کم یاد میگیری .باید باغ خودت را پرورش دهی .. به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی .. پای هر خداحافظی یاد میگیری که .. خیلی می ارزی ..
امکانات وب

پيچک

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس