حرفهای یک دل خسته
دل خون 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لينک هاي مفيد

در هیاهوی زندگی دریافتم

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را ازمن گرفت

در حالیکه گویی ایستاده بودم...

چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد

در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود!

دریافتم کسی هست

که اگر بخواهد می شود و اگر نه‌‌ نمی شود

"به همین سادگی!"

کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم

فقط "او" را می خواندم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایـــــــــا:

رهایم کن در باد

مثل برگهایی که در آغوش باد خزان جای گرفته اند

مثل دود سیگار که در آغوش باد موهایش پریشان میشود ...


رهــــــــــایــــــــــــــم کن . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پـــــــــــــــــــــــــدرم:

فراموش کردن …
هنر میخواهد …

و من …

بی هنر ترین انسان عالمم …

 

[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 13:52 ] [ khaste-donya ]
امروز تولدمه هر سال تولدم بدترین روز زندگیمه!

آخه یاد روزایی می افتم که بودی و برام تولد می گرفتی.....

خیلی سخته کاش همه سال هایی که قرار زندگی کنم می دادم ولی امشب پیشم بودی همه دنیامو می دم که یه بار دیگه صدام کنی من بعد از زندگی نکردم فقط زنده بودم یه مرده متحرک

من هیچ شمعی فوت نمی کنم تا تو تولدمو بهم تبریک نگی

[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 13:52 ] [ khaste-donya ]
 

در زندگی زخمهایی است که در انزوای روح آدم قرار می گیرند.

 

[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 13:52 ] [ khaste-donya ]

کاش گاهی مردبودم

 

 

میشدهروقت تنهام به کوچه بیایم

 

وقدم بزنم تاآنجایی که دلم میخواست

 

ونگران نگاههای مردم نباشم


کاش گاهی مردبودم

 

میشدشادی ام را...

 

به کوچه بریزم...

 

باصدای بلندبخندم

 

وهیچ ماشینی

 

برای سوارکردنم ....ترمزنکند

 

کاش..........

[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 13:52 ] [ khaste-donya ]
همه میگویند چشم را که بستی سخت است راه رفتن و یافتن راه ولی من چه ماهرانه وقتی چشمانم را میبندم مسیر رسیدن به تو را میابم و طی میکنم



چرا نگاه می کنی؟ تنهــا ندیده ای؟ به من نخنـــد… من هم روزگاری عزیــــز دل کسی بودم



خـیـلـی سـخـت ِ دلـت بـودنـش رو بـخـواد . . . ولـی بـه نـبـودنـش عـادت کـنـی ! . .


دلتنگی یعنی ؛ همین بارانهای بی امان ... همین خیابانهای بلند خیس .. همین آدمهای در انتظار آخرین قطار عصر همین چترهای سیاه روی سر ! دلخستگی هم یعنی : همین " من " که دیگر زیر هیچ بارانی قدم نمیزنم ..!!


خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!


خدایــــا التمــاست مــــــی کنــــم همــــــه دنیــایــت ارزانــیِ دیگــران ! ولـــی ; آنــکــه دنـیـــایِ من اســت به من برگردان...........


با كدام واژه برایت دلتنگی كنم ؟ می خواهم با چشمانم ،برایت دست تكان دهم 


[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 13:52 ] [ khaste-donya ]

باز دلم گرفت ....

آسمان هم نیم نگاهی ابریست؟

انگار آسمان دلش گرفته و بغض دارد!

گلایه های بسیاری دارم

نمی دانم از کجا آغاز کنم؟

یا نمی دانم صدایم به تو خواهد رسید

نمی دانم  آیا نشسته ای فقط به درد ما آدمها گوش کنی؟

آرزوهایم یک به یک فنا شدند

جوابی ندارم

خداوندا نمی دانم اگر آفریده ای چرا اینگونه؟

خداوندا آیا حکمت توست ؟

گفته ای درد و رنج را آفریدی تا امتحان کرده باشی؟

پس کجاست وعدهء رستگاری و شادیت؟

کفر گفتن آسان است خداوندا

می دانی که کفر نمی گویم اما گلایه دارم از روزگارت؟

زمین و آسمان از روزگارت به درد آمده اند جوابی نیافتم؟

[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 13:52 ] [ khaste-donya ]

اشكها قطره نيستند،

بلكه كلماتي هستند كه مي افتند...

فقط به خاطر اينكه پيدا نميكنند

كسي را كه معناي آنها را بفهمد!!

---------------------------------------------------

 

خداوندا مانده ام از چه بگویم

 

چگونه گله کنم

 

از کدامین لحظه و از کدام زندگی بگویم

 

گلایه ها دارم خداوندا

 

اما نمی دانم خواهی شنید

 

جوابی می خواهم چه کسی باید پاسخ گو باشد خداوندا

 

---------------------------------------------------

 

نــــفس میکشــــم تا جــــای مــــرده ها دفــــنم

 

 نـــــكنن .........ايــــــن اســـــــت زنـــــــدكي مــــــــــنه

 دل شــــــــــكسته

---------------------------------------------------

[ شنبه 16 دی 1391 ] [ 13:52 ] [ khaste-donya ]


ای كاش سرنوشت


جز این می



نوشت

[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]



 

یه اتاق تاریک  یه سکوت بهت آلود



 یه آرامش مسموم  یه آهنگ ملایم

 یه جمله عمیق وسط آهنگ

 بی تو من در همه ی شهر غریبم

 یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید

 بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده

یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده




و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه بودنم میزنه


چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن  چقدر سخته دلتنگ کسی بودن



 خواستم رو یادت خط بکشم  خواستم دیگه دلتنگت نباشم

 از جام بلند شدم  چراغای اتاقو روشن کردم

 سکوت رو شکستم  آهنگ رو قطع کردمو اشکامو پاک

 اما قطره اشک بعدیم رو گونه هام سر خورد

 تا بهم بفهمونه که هنوزم دلتنگم

 هنوزم دلتنگم



[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]


هنوز با هر صدایی از پشت پنجره


، پرواز می کنم و خودم


را به پنجره می رسانم


دستم را بر دستگیره ی پنجره


می گذارم ولی بی اختیار


دستم می ماند. بی حرکت و بی حس


 
اگر باز کنم و تو ان طرف پنجره نباشی


؟ اگر صدای پشت



پنجره از تو نباشه ؟


خشک می شوم و بی روح .


نه ، توان باز کردن ندارم .


توان ندیدنت ، نبودنت را ندارم


 بگذار این دروغ قشنگ  ،


این باور غلط  باشد ، وجود


داشته باشد


قلب من با این تردید زیبا زندگی می کند



 شاید بودنش  با  شاید نبودنش ، می جنگد


 

کاش پیروز شود!


[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:59 ] [ khaste-donya ]
صفحه قبل123456...46صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کم کم یاد خواهی گرفت .. تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست .. و زنجیر کردن یک روح را اینکه .. عشق تکیه کردن نیست .. و رفاقت .. اطمینان خاطر و یاد میگیری که .. بوسه ها قرارداد نیستند کم کم یاد میگیری .باید باغ خودت را پرورش دهی .. به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی .. پای هر خداحافظی یاد میگیری که .. خیلی می ارزی ..
امکانات وب

پيچک

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس