|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
از همه دوستانم معذرت ميخوام که نتونستم توي اين چند وقت بهشون سر بزنم همگي مارو عفو کنيد
اما ... : پشت سرم گريه نکن مسافرم مسافرم
اشکاتو هي هدر نده بايد برم بايد برم
جلوي راهم و نگير نذار منم گريه کنم
صلاحمون، اينه عزيز بايد برم سفر کنم
طاقت اشکاتو ندارم تورو خدا نذار ببارم خدا نخواست قسمت اينه که من تورو تنها بذارم
تورو خدا گريه نکن انقدر نگو نرو نرو بغض ام داره ميترکه انقدر نگو نرو نرو
اينجوري بي تابي نن الهي قربونت برم خدانگهدارت باشه بايد برم بايد برم
[ سهشنبه 07 شهریور 1391 ] [ 12:03 ] [ khaste-donya ]
تو بارون رسیدی با چشمای خیست تقدیم به همه هستی ام در این دنیا [ سهشنبه 07 شهریور 1391 ] [ 12:03 ] [ khaste-donya ]
دلم گرفت از این روزا، از این روزای بی نشون از این همه در به دری از این همه چرخ زمون دلم گرفت از آدما، از آدمای مهربون از این مترسک های بد از همدلای همزبون تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون آهای خدای عاشق تویی فقط دلخوشیمون آره دلم خیلی پره از غم های رنگاوارنگ از جمله دوستت دارم، دروغای خیلی قشنگ دلم گرفت از این روزا حتی آدمای مهربون از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون
من بی تو هیچ ام، تو باورم نکن خیسم ز گریه تنهاترم نکن عاشق نبودم تا با تو سر کنم آتش نبودم خاکسترم نکن اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو غصه می خورم اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو تو بمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم از همزبونی ات پنهون نکردی از من نشونی ات من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونی ات اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم دل این دل شکسته رو اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو
اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو تو بمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی
[ سهشنبه 07 شهریور 1391 ] [ 12:03 ] [ khaste-donya ]
خوب چند وقتی بود که حسی برای نوشتن نبود! یا شایدم دلم خیلی شاد بود:) خب چه میشه کرد همیشه که غم نیست... امروز اومدم، گفتم که بد نیست چند تا سوال کنم خیلی عجیبه زندگی شما دوستای گلم که میاین و وبلاگ مینویسید چطوری هست! حالا زیاد حول نشید بذارید سوالا رو زیر مینویسم ولی میخوام کمی فکر کنید و برام جواب بذارید نظر هاتون برام خیلی با اهمیت هست! ۱. اگر یه لپ تاپ به قیمت ۴ میلیون تومان در دست داشته باشید و دزد بخواد بیاد اونو از دست شما بدزده (سوار موتور یا وسیله نقلیه هم نباشه) یعنی بیاد بخواد با زورگیری این کار رو انجام بده و مطمئنا هم میتونه شما رو بزنه! شما لپتاپ رو میچسبی که ندزده! یا اونو بیخیال میشی که چیزیت نشه! توجه داشته باش که پول لپتاپ رو به زور جمع کردی و خریدی! حالا چیکار می کنی؟! ۲. چرا حال و هوای وبلاگتون با حال و هوای بیرون از وبلاگتون فرق داره؟! مثلا تو وبلاگ ناراحت ولی بیرون از اینترنت خیلی شاد!!! چرا اونجا شاد و اینجا ناراحت؟! دقت کنید چرا؟ جواب رو تو کامنت به صورت زیر بگذارید: ۱. جواب ۲. جواب که بدونم جواب برای کدوم سواله! منتظرم...
[ سهشنبه 07 شهریور 1391 ] [ 12:03 ] [ khaste-donya ]
واسه پر کشیدن من، خواستی آسمون نباشی حالا پرپر میزنم تا همیشه آسوده باشی دیگه نه! غروب پاییز، رو تن لخت خیابون نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه وقتی دلتنگیه این خاک توی لحظه هام میشینه تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه میدونم هرجا که باشم آسمون همین یه رنگه ... وای که دلم لک زده واسه یه نم بارون، آخ که چه حالی میده بارونای بهاری مخصوصا ابرای دلگیری که روی طراوت بهاری می بارن... [ سهشنبه 07 شهریور 1391 ] [ 12:03 ] [ khaste-donya ]
با من از سایه نگو، خورشید فردا مال ماست تو که باورم کنی عشق یه دنیا مال ماست شب نگو شکوه نگو قلب ستاره روشنه غم نگو غصه نگو وقتی دلت پیش منه دست به دست من بده پا به پای من بیا بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ماست
[ سهشنبه 07 شهریور 1391 ] [ 12:03 ] [ khaste-donya ]
وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت,
از ساناز جون
[ سهشنبه 07 شهریور 1391 ] [ 12:01 ] [ khaste-donya ]
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ فقط ميگه: تو ماله مني عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کنی عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم [ جمعه 03 شهریور 1391 ] [ 20:24 ] [ khaste-donya ]
بي تو اينجا نا تمام افتاده ام پخته اي بودم که خام افتاده ام گفته بودي تا که عاقلتر شوم آه ، مي خواهي مگر کافر شوم من سري دارم که مي خواهد کمند حالتي دارم که محتاجم به بند کاشکي در گردنم زنجير بود کاشکي دست تو دامنگيربود من جهان را زير وبالا کرده ام عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام
Www.Khaste-Donya.LoxBlog.Com [ جمعه 03 شهریور 1391 ] [ 20:24 ] [ khaste-donya ]
بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي برام همين 10 تا بود از بابا بستني که مي خوا ستم10 تا مي خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود واسم و اين 10 تا خيلي قشنگ بود حالا نمي دونم که دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چندتاست؟ ده تا بستني هم کفافمو نمي ده خيلي هم طمعه کار شده ام اما مي خوام بگم دوستت دارم مي دوني چقدر؟ به اندازه همون ده تاي بچگي!
Www.Khaste-Donya.LoxBlog.Com [ جمعه 03 شهریور 1391 ] [ 20:24 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||