|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي : اگه چشمهاي قشنگ تو بباره... آسمون گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم ... وقتي آسمون چشمام خواست بباره ... تنهام نزار... گفتي : رو چشم حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دوردورا نشستي داري بهم مي خندي... دفتر عشق : اگر در سينه به جاي يك قلب صد قلب داشتم ... مي گذاشتم تو هر صد قلب را به جرم عاشقي از سينه ام بيرون بكشي... در مذهب عاشقان " قرباني شدن داوطلبانه " اولين شرط عضويت است.... كاريعشقاتور : اسمتو روي كوه نوشتم ... ريزش كرد ... روي آب نوشتم ... بخار شد... روي كاغذ نوشتم ... آتش گرفت ... روي قلبم ... برو بابا اينم اسمه كه تو داري !!! [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
مي بيني سكوتم را؟ مي بيني درماندگيم را ؟ مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟ مي بيني ديگر روياي نداشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟ مي بيني هق هق نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي نبودنت مشت مي زند؟ مي بيني ؟ ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد. ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند ... ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست... مي بيني دستهايم سردتر از هر زماني عكس نداشته ات را مسح مي كند؟ مي بيني؟ هنوز هم گمان مي كنم پاييز است و قرار است تو بيايي... بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...
دلم را به سنگ كوبيدي تا شايد اين قصه بميرد صد پاره شد دلم ولي هر پاره از آن خود قصه اي شد ...
اگه كسي دستهات رو گرفت ... قلبت لرزيد... عجله نكن ... شايد بابا برقي باشه ...
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست اي كه خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست اي هميشگي ترين عشق در حضور حسرت تو اي كه مي سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد كه به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد... دفتر عشق : هر شب در آرزوي آمدنت ستاره ها را مي شمارم . مي آيي ... مي دانم كه مي آيي اما صد افسوس كه قدم در روياي من نمي گذاري... كاريعشقاتور : بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ... فكر نكن ياد تو بودم كار نداشتم ول مي گشتم ...
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:04 ] [ khaste-donya ]
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد life whithout love is none sense and goodness without love is impossible زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن love is something silent , but it can be louder than anything when it talks عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود love is when you find yourself spending every wish on him عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی love is flower that is made to bloom by two gardeners عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند love is like a flower which blossoms whit trust عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید love is afraid of losing you عشق یعنی ترس از دست دادن تو no matter what the question is love is the answer پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست love is the one thing that still stands when all else has fallen زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 15:57 ] [ khaste-donya ]
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 15:19 ] [ khaste-donya ]
اندازه یه دنیا ازت فاصله می گیرند...
و این, حقیقت زندگیست... [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 15:19 ] [ khaste-donya ]
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 15:19 ] [ khaste-donya ]
چه جای شکوه اگر زخم آستین خوردم که هرچه بود ز مار درآستین خوردم
فقط به خیزش فواره ها نظر کردم فرود آب ندیدم! فریب از این خوردم
مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند که تیر وسوسه از یار ِ در کمین خوردم
ز من مخواه کنون با یقین کنم توبه من از بهشت مگر میوه با یقین خوردم !
قفس گشودی ام و " اختیار " بخشیدی همین که از قفست پر زدم ٬ زمین خوردم
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 15:19 ] [ khaste-donya ]
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 15:19 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||