|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
برای تو می نویسم... [ پنجشنبه 09 شهریور 1391 ] [ 10:47 ] [ khaste-donya ]
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید.
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!
[ پنجشنبه 09 شهریور 1391 ] [ 10:47 ] [ khaste-donya ]
اسمتو رو سیگار نوشتم برای اولین بار کشیدم تا بسوزی و فراموشت کنم اما نمی دونستم با هر پوک ذره ذره میری تو نفسم و می شی همه چیزم [ پنجشنبه 09 شهریور 1391 ] [ 10:47 ] [ khaste-donya ]
چون عشق را در دفترم نوشتم... ديگر نتوانستم آن را پاک کنم... نشد... سه نکته را در قالب سه درس آموختم: درس اول: بيهوده عشق را روی کاغذ اسير نکن و به صلابه نکش که اسيرت می کند و به صلابه ات می کشد... درس دوم: چون عشق را در گوشه ای نوشتی سعی بر پاک کردن آن مکن که نمی توانی... پس اسيريت مبارک... درس سوم: چون که اسير شدی و به قفس افتادی نمير... بمان و دنيا را از درون قفس تماشا کن... دنيا از ديد يک زندانی ابدی تماشاييست... [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ولی جا نشد... پس گذاشتمش تو جيبم ولی جا نشد... در کيفمو باز کردم ولی جا نشد... تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق ولی جا نشد... بنابراين يه خونه براش گرفتم ولی جا نشد... با خودم گفتم : يه باغ! آره ! ولی جا نشد... حتما تو کره زمين جا می شه ولی جا نشد... پس گذاشتمش تو قلبم ... حالا ديگه جاش خوبه خوبه... تازه می فهمم اين که می گن دل آدم می تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعنی چی.
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
من تمنا کردم که تو با من باشی... و تو گفتی هرگز... هرگز... پاسخی سخت و درشت... و مرا غصه اين هرگز کشت... [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
فرق من وتو: گفتی عاشقمی...می گفتم دوستت دارم... گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم... گفتم من فقط ناراحت می شم... گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم... گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم... گفتی تا ابد تو قلب منی... گفتم فعلا تو قلبم جا داری... گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودم رو می کشم... گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم... گفتی... گفتم... حالا فکر کردی فرق ما ایناس؟ نه !!! فرق ما اینه که تو دروغ می گفتی و من راستشو می گفتم...
[ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین
لبخند وجودم را به اسارت گرفتی. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را
از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را
زنده کردی. تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک
کردی... و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد .
اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد . کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...
تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم... آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت
دارم و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فروریختن
اشک هایم به دست غربت می سپارم ... ای مقدس ! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....
دفتر عشق: تخته سنگی می بینی از یک کوه خاموش و با خود می گویی : خلقتشان این چنین است ! اما اگر کمی مهر بورزی خواهی دید که مردها
آتشفشان ایده های عاشقانه اند !!! [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
هنگامی که : تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم چرا ناراحت باشم؟ وقتی که : بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق شادی نباشم؟ گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم... گاه: يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم... گاه : يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند... گاه : يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...
دفتر عشق: چوب کبريت های نيم سوخته و چشم هايی ... در حسرت دوباره ديدنت به امتحانش می ارزيد ولی ای کاش قصه های زمان کودکی بر اساس واقعيت بود !!! [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
انگار دیروز بود... اولین باری که تو را دیدم. چقدر مغرور جلوه می نمودی . اما غرورت عاری از هر گونه دورویی بود . دیدگانم همیشه براهت بود و پر از شوق دیدارت... قلبم را هیجان فرا می گرفت . تنها کسی که هرگز از دیدارش خسته نمی شدم تو بودی ... گاهی غمگین و گاهی شاد بودی . ای کاش قدر سکوتم را که نشانه ی دوست داشتنت و نگاهم را که نشانه عشق ورزیدنم بود می دانستی ! ای کاش هرگز روز جدایی فرا نمی رسید . نمی دانم ... شاید زندگی همین است ... یک فریب ساده آنهم از دست عزیزی که دنیا را جز برای او و او را جز برای خودش نمی خواستم. اما افسوس که از گذشته فقط یک خاطره برایم باقی مانده است. اینک منم تنها در حسرت روزهای گذشته و اندیشناک به سرنوشت مبهم آینده .... دفتر عشق : همیشه در بچگی دختر ها عاشق عروسک ها هستند و پسرها عاشق مردان غول پیکر ... ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوند دختر ها عاشق مردان غول پیکر می شوند و پسرها عاشق عروسکها... ها... [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||