حرفهای یک دل خسته
دل خون 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لينک هاي مفيد
بــارون رو قلب شيـــشه ها هـي جـا ميزاره رد پـا

                   مثـــل تو كـه رو قلب مـن پـاتو گذاشتي بــي صدا

هنوز وقتي بـارون مياد دلم عشق تو رو مي خـواد
 
                  مي گــم بــه هر قطـره بـــارون بگيد به ديدنم بياد
 
 
 
[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]

عزیزم....

اگه يک روزی از بين 1000 نفر دل يکی واست تنگ شد اون منم

اگه يه روز بين 100 نفر دل يکی واست تنگ شد اون منم

اگه يه روز بين 10 نفر دل يکی واست تنگ شد اون منم

اگه يه روز يک نفر دلش واست تنگ شد اون منم

اگه روزی اومدي و هيچکس دلش واست تنگ نشد اون روز

بدون كه من مُردم.............

 

 

[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]
هفت نصیحت مولانا:

1.گشاده دست باش-جاری باش-کمک کن(مثل رود)

***

 

٢.باشفقت و مهربان باش(مثل خورشید)

***

 

٣.اگر کسی اشتباه کرد آنرا بپوشان(مثل شب)

***

 

۴.وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

***

 

۵.متواضع باش و کبر نداشته باش(مثل خاک)

***

 

۶.بخشش و عفو داشته باش(مثل دریا)

***

7.اگر میخواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش(مثل آینه)

[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]
تو ميروي و من فقط نگاهـ ـت ميکنم

تعجب نکن که چرا گريه نميکنم !

بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو....

                                    همين يک لحظه باقي است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم....

 

[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]

می دانم

می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات زمین به دستت برسد می خوانی بیا به کوچه هایی که امشب میزبان قدمهای من و تو خواهند بود سلام کنیم

بیا به یاد چشمهایی که در روزگار غم و غصه با ما گریسته اند گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم.

شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ای را از یاد نخواهی برد .

و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه های تو گریسته ام پس چگونه می توانم لحظه ای تورا فراموش کنم ؟

چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم .

اگر به من بگویند :

فقط یکبار می توانم تورا از پشت شیشه های مه آلود ببینم و برایت دست تکان بدهم و اگر به من بگویند :فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانم به تو بگویم و پس از آن به ابدیت می رسیم

رو به رویت می ایستم و می گویم :

در قیامت هم نام تو را بر لب خواهم داشت

به محشر وعده دیدار اگردادی نمی رنجم

 وصال چون تویی راصبراین مقدارمی باید

[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]

یک روز می بوسمت!

فوقش خدا مرا می برد جهنم! فوقش می شوم ابلیس!

آنوقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده، جهنمی می شوی!

جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت!

وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم…!


 


یک روز می بوسمت!

پنهان کردن هم ندارد. مثل احساسات تو نیست که مخفی شان می کنی،

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود،

مثل نجابت چشمهای تو است ،

وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند.

عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود…

 

 

یک روز می بوسمت!

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،

یکی ازهمین خنده های تو را ناتمام می کنم و می بوسمت!

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم

 

 

یک روز می بوسمت!

یک روز که باران می بارد ،

یک روز که چترمان دو نفره شده ،

یک روز که همه جا حسابی خیس است ،

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،

آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،

آهسته ،

می بوسمت…



 

یک روز می بوسمت!

هر چه پیش آید خوش آید!

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم!

دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی........

به قول شاعر: عشق کلاس اول ، تنها چهار حرف است ،

اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است…

 

 +پ.ن: دستام امشب بوی بهشت میده.... بوی تو رو.........

            امشب تا صبح عطر بهشت رو در آغوش میکشم.... 

 


[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]

 

من می پرستمت

آن لحظه ها که مات

             تنهایی مرا   

                   آغوش می کشی 

آن لحظه ها که تو

    در یک هجوم گرم

                  دورحصار من

                       تنپوش می کشی

من را پس از تو و این عاشقانه ها

   بعد از عبور تو

       حتی صدای تار

             عاشق نمی کند

این عاشقانه را با خود ببر برو

       من را به خود گذار

                 تنها شدن مرا

                     جز اندکی غمین

                           کاری نمی کند

تا هر کجا روی...تا انتهای شب

      تنها- بدون من-

             یا در کنار غیر

                   تنها بدان که من              

مومن به عشق تو

       در حزن این قفس

           آرام و زیر لب تکرار می کنم

                                -من می پرستمت-

[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]
برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ،

اگر نباشی دیگر نیستم

تویی که بودنت به من همه چیز میدهد،

هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود…

عشق تو ،

حضور تو،

به من نفس میدهد هوای بودنت

این دیگر اولین و آخرین بار است که دل بستم ،

نه به انتظار شکستم ،

نه منتظر کسی دیگر هستم

تو در قلبمی و تنها نیستی ،

تو مال منی و همه زندگی ام هستی…

همین که احساس کنم تو را دارم ،

قلبم تند تند میتپد ،

به عشق تو میگذرد روزهای زندگی ام…

به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ،

به عشق تو آن پرنده میخواند آواز زندگی ام

و این است آغاز زندگی ام ،

گذشته ها گذشته ،

با تو آغاز کردم و با تو میمیرم….

به هوای تو آمدن در این هوای عاشقانه چه دلنشین است ،

به هوای تو دلتنگ شدن و اشک ریختن کار همیشگی من است

بودنم به عشق بودن تو است ،

اگر اینجا نشسته ام به عشق این انتظار است

در انتظار توام ،

تا فردا ،

تا هر زمان که بخواهی چشم به راه آمدن توام

خسته نمیشود چشمهایم از این انتظار ،

میمانم و میمانم از این خزان تا پایان بهار

تا تو بیایی

و او که به انتظارش نشستم را ببینم ،

تا چشمهایت را ببینم

و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم

نمیتوان از تو گذشت ،

به خدا نمیتوان چشم بر روی چشمهایت بست ،

بگذار تو را ببینم ،

تا آخرین لحظه ،

تا آخرین حد نفسهایم….

نمیگویم که مرا تنها نگذار ،

تو در قلبمی و هیچگاه تنها نمیمانم ،

نمیگویم همیشه بمان ،

تا زمانی که هستی من نیز میمانم ،

اگر روزی بروی ،

دنیا را زیر پا میگذارم ،

نمیگویم تنها تو در قلبمی،

نیازی به گفتنش نیست آنگاه که تو همان قلبمی…

قلبی که تنها تپشهایش برای تو است ،

زنده ماندن من به شرط تپشهای این قلب نیست ،

 

به عشق بودن تو است !

 

 

[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]
مینویسم از تو، تا تن کاغذ من جان دارد

                           با تو از حادثه ها خواهم گفت

         گریه این گریه اگر بگذارد

گریه این گریه اگر بگذارد

                       با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافی نیست،

    باتو از اوج غزل خواهم گفت

مینوسم همه ی هق هق تنهایی را

                            تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

   به حریم خلوت عشق، تو تنها برسی

                       مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت،

   گریه این گریه اگر بگذارد 

                  می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا، به با تو بودن ببری

  تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

                       تا مرا باز به دیدار خود من ببری

 مینویسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت،

                                          گریه این گریه اگر بگذارد....

 

 

 

[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]

 

نگاره: تنهــــا من نیستم..‏
 
[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 01:19 ] [ khaste-donya ]
صفحه قبل1...1415161718...46صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کم کم یاد خواهی گرفت .. تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست .. و زنجیر کردن یک روح را اینکه .. عشق تکیه کردن نیست .. و رفاقت .. اطمینان خاطر و یاد میگیری که .. بوسه ها قرارداد نیستند کم کم یاد میگیری .باید باغ خودت را پرورش دهی .. به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی .. پای هر خداحافظی یاد میگیری که .. خیلی می ارزی ..
امکانات وب

پيچک

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس