حرفهای یک دل خسته
دل خون 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لينک هاي مفيد

 چـه اشـتـبـاه بـزرگـیسـت.......

تلخ کردن زندگی خود
بـرای کـسـی کـه......... در دوری مـا
شـیـریـن تـریـن لـحـظـات
زنـدگـیـش را سپری مـی کـند. 



[ سه‌شنبه 04 مهر 1391 ] [ 08:40 ] [ khaste-donya ]

یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد !!

یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم ولی نمیداند

و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم

کسی را دوست دارم که میدانم
هیچ توان گفتن عشقم را به او ندارم .......

نمی توانم بگویم .... ترسم دارم از گفتن

هیچگاه به او نخواهم رسید

و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم

کسی را دوست می دارم

دوست داشتنی که بیشتر از هر کسی است

همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد

کسی را دوست دارم

 میدانم که حالا او دیگر برایم یکی نیست

او برایم یک دنیاست

یکی را برای همیشه دوست دارم

کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه

از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم

یکی را تا ابد دوست دارم

کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که

او در این دنیا تنها کسی است  که در قلبم نشسته است

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم

کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم ، نگاهش به سوی دیگری بود !!!!!

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم

کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است

از بی وفایی ها ، رنجش ها و قهر هایش که بگذرم ،برای من عزیزترین است .....

یکی را با همین قلب شکسته ام

با تمام احساساتم و بی بهانه دوست دارم

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ....

من او را دوست دارم بدون هیچ دلیلی

چون دوست داشتنی که دلیل داشته باشد ، یا احترام است یا ریا

 

اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد

یکی را دوست دارم ، .....ولی چگونه بگویم به او ؟؟

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما من دیوانه وار تنها او را دوست دارم!!

 

[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 03:07 ] [ khaste-donya ]

همه در تلاشند...

همه  در گذرند

و زندگی را در لابه لای  سنگها جستجو می کنند ...

گوییا سنگها بهتر از آنان می دانند..

اما من به دور از تمام این روزمره گی ها به غریبی دلم می اندیشم

...به دل خسته ام... به قلب پر امیدم...

خوب می دانم

کوچه پس کوچه های زندگی ذهنم را از تمام واژه های زشت و زیبا پاک کرد...

دیگر نمی دانم کدامین واژه شایسته غربت قلبم است ...

چقدر زود باوریم...زود دل می بندیم.و سخت فراموش می کنیم...

دنیای غریبی دارند این آدمها...

کاش ناممان اشرف مخلوقات نبود ونیروی تفکر نداشتیم

تا بر خودمان ومردمانمان وبر بی کسی مان دل بسوزانیم...

کاش پرنده بودیم که هرروز بی خیال از تمام دغدغه های زندگی پرواز می کردیم...

پرواز....

امروز نه دلم برای خودم سوخت نه برای دلم...

انگار آنچنان مهم نبود...

مهم  نبود شکوفه ها را ببینم یا نه...

مهم نبود گل نر گس در مقابل سردی هوا شاداب تر است یا نه

...مهم نبود باران ببارد یا نه..

.مهم این بود که زندگی رو بیشتر از همیشه دوست داشتم

و شاید او هم در همه دلتنگی هایش به یاد من بود...

این مهم بود..

 

[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 02:17 ] [ khaste-donya ]

عشـــق تو

شـــوخی زیبــایی بود که خدا با مــن کرد…!

زیبــا بود

امــا..

شــوخی بود….!!

[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 02:17 ] [ khaste-donya ]

نوشته هایم را میخوانید...!

ومیگویید چه زیبا..!!

راستی..

دردهای آدمها ..زیبایی دارد.؟؟!!

" حس_______تنهایی "

هرچه قدر بد شدی بازم حرف رفتن نزدم...

تو همش راه تو رفتی من همش راه اومدم...

تا به سختی ها رسیدیم...

خودتو باختی چرا؟؟

اگه دوریم دغدغت بود...دورم انداختی چرا..؟؟


پ.ن : گفت..: کاش بودنها را قدر بدانیم
           به خـــــدا قسم نبودنها همین نزدیکیهاست …   میخوای نباشم؟         هه...




[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 02:17 ] [ khaste-donya ]

این روزا بر خلاف چهره شاد و خندانم خیلی خیلی خیلی دلم گرفته ...دستم رو آروم روی گونه هام میکشم...توی چشمام نگاه میکنم ...انگار خیلی حرف برا گفتن داره ...انگار خیلی دلش میخواد بگه حرف دلم رو ...اما سکوت میکنه...ســـــــــکــــــــــــــــــــــوت

پلک میزنم و پلک میزنم....بازم .... تا اشکهای نهفته ام آشکارا غم نهانم رو فریاد نزنن...

خدایا چرا خسته ام!!!

چـــــــــــرا پرچم سفید مرا نمیبینی؟؟؟

دستور بده شیپور بدمند تا رها شوم ... میبینی !!! من خستــــــــــــه ام....خستـــــــه


پ.ن: اوه اوه.. چقدر سوزناک شد!! معذرت..


[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 02:17 ] [ khaste-donya ]


های روزگار !
دستم را بگیر و باز گردانِ به روزِ اول پاییز
به برگ ریزانِ پر شکوهِ سالهایِ خوبِ گذشته
به دستی‌ مهربان که دستم را می‌‌گرفت
به کوچه‌ای آشنا که مرا می‌برد به مدرسه
مرا ببر پشتِ میز‌هایِ پر از خاطراتِ خوبِ کودکی
به معصومیت
به خنده‌های بی‌ پروا
به دوستی‌هایِ ماندگار
به کیف‌هایِ قرمزِ سگک دار
به پاک کن‌های پلیکان
به دست‌های پر جوهر
به کاهی دفترها..
های روزگار !
مرا ببر به روزِ اولِ پاییز
به ماهِ مهر
به مهر ماه
[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 02:17 ] [ khaste-donya ]


تو می رفتی زیر بارش تند باران و من خود در حال بارشی دیگر بودم
بارش اشک هایی که از هوای ابری چشمانم جاری بود
چرا هیچ گاه روزگار نخواست با دل بی گناه ما راه بیاید؟!
چرا هیچ گاه هیچ کس نخواست حال مارا درک کند؟!
***   ***   ***   ***   ***
حالا به غیر از بوی عطر، گل رز سرخ و هوای بهاری
باران هم که می بارد تمام خاطراتت را در ذهن کوچک
و درگیر من زنده می شود تا شروع کند به آب کردن روح و روانم

((تنهایی))
[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 02:17 ] [ khaste-donya ]
 

به آینه نگاه میکنم

به خودم

به خودی که هست و تو نمی بینی اش انگار

رهایت میکنم

مثل بادبادکی در مسیر باد

باد اگر بخواهد

تو را به من بر خواهد گرداند...

یاد گرفتم امشب که دیگر پا فشاری نکنم برای داشتنت

من رها هستم

تو هم رها باش

از اسارت عشق آزاد میکنم خودم را

من ارباب عشقم نه برده ی عشق.........

عاشقم ...

آزادم ...

ناجی من اگر بخواهد نخ بادبادک را بر میگرداند در دست من...

عشقت را گدایی نخواهم کرد....

من قارونِ عشقم...

بی نیازم از گدایی...

با عشقت.....

من شاهم که صلاح مملکت خویش را در کنار تو

از خداوندگارم می طلبم ....

 (طناز)

+پ.ن:

 فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

(حافظ)

 

[ دوشنبه 03 مهر 1391 ] [ 02:17 ] [ khaste-donya ]
گنجشک با خدا قهر بود...روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد….. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت … هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

 

 

[ سه‌شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
صفحه قبل1...1213141516...46صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کم کم یاد خواهی گرفت .. تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست .. و زنجیر کردن یک روح را اینکه .. عشق تکیه کردن نیست .. و رفاقت .. اطمینان خاطر و یاد میگیری که .. بوسه ها قرارداد نیستند کم کم یاد میگیری .باید باغ خودت را پرورش دهی .. به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی .. پای هر خداحافظی یاد میگیری که .. خیلی می ارزی ..
امکانات وب

پيچک

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس