|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||||||||
|
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! ![]() دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد [ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
[ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
گذشت زمان : از برنارد شاو پرسیدند : از کی احساس کردی پیر شدی ؟ گفت : از وقتی به یک خانوم چشمک زدم بعد آن خانوم از من پرسید : آشغالی رفته تو چشمتون ؟ ** ------------------------------------------------------------------** دکتر شريعتي : « کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »
[ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
کسی ما را نمی پرسد [ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟... من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند... براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟... من هم با بي حوصلگي نوشتم: .....بميرد بهتراست براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما............. زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.....! [ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
یه روز دختری از دوست پسرش پرسید .. من خشگلم ؟؟؟ پسره گفت نه!!! باز سوال كرد تو منو دوست داری؟؟؟؟؟پسره گفت نوچ!! باز دختره حالش گرفته شد. واسه اخرین بار سوال كرد. گفت اگه بمیرم واسم گریه می كنی؟؟؟پسر گفت اصلا!! یهو دختره اشك تو چشماش جمع شد این دفعه پسره دختر رو بغل كرد و گفت: تو خوشگل نیستی تو زیبا ترینی... *دوست ندارم چون عاشقتم..... *اگه بمیری گریه نمی كنم منم میمیرم......................
[ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
[ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک عشق ليلي و قمار من مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني [ سهشنبه 28 شهریور 1391 ] [ 23:22 ] [ khaste-donya ]
دیوانه نیستم !
فقط...
فقط طوری “خاص” که دیگران نمیتوانند، تو را “دوست دارم”...!
![]() [ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:43 ] [ khaste-donya ]
امروز میخواهم خودم بنویسم... بنویسم که چطور دوباره زنده شدم! چطورش را فقط تو خود میدانی و بس..... نفسهایت را لمس کردم دستهایت را نفس کشیدم تنم داغ بود تب داشتم انگار... تب تو! تب تو را داشتم آری... داغیه تنت آب روی آتش بود.... دستهای کوچکم گم شد در حجم مردانه ی دستهای تو و قلبم دیگر مال من نبود....... (طناز)
[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:41 ] [ khaste-donya ]
|
||||||||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||||