|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
امروز یک مرده شور را دیدم .. .. .آنچنان زیبا می شست که لکه ای هم باقی نمیماند .. . اما نمیدانم پدرم چرا از او خوشش نمی آید . .. ! و مدام گریه میکند و مادرم نیز نفرینش . .. . او که آدم خوبی است . من دوستش دارم فقط کاش ناخن هایش را میگرفت .. تمام بدنم را زخم کرد.. . ![]() ![]() [ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 20:05 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||