|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
نه منطق سرم میشود ... نه احساس !!!
از وقتی جام جدایی را سر کشیده ام برای داشتنت تشنه تر میشوم !
از وقتی بُغض هایم را قورت می دهم ، شوری اش به دلم می افتد ...
شاید هنوز هم از گناهی که نکرده ام دلخوری .. شاید هنوز هم دلت نمی خواهد حرفهایم را بخوانی .. تمام این روزها غرورم را شکستم تا دلت نشکند لبخند زدم تا مبادا دلت را بزنم غصه هایت خوردم تا مبادا مسموم شوی دلتنگت شدم که مبادا دل سنگ شوی شب ها را بیدار ماندم که راحت بخوابی حالا هم بی کسی ام را به دوش می کشم که مبادا رنج بودن مرا به دوش بکشی ! مهربانی ام دلیل رفتنت بود ... شاید اگر سنگ بودم هیچگاه از کنار عاشقانه هایم عبور نمی کردی ! هنوز نیمه شب ها و بی قراری های ممتد و تکراری ات یادم هست ... لحظه های التماس و بی تابی ات برای درد و دل کردن با من ... ! اما چه کنم که از آن التماس ها ، الماس های اشک را بر گونه هایم نشاندی ! دلم آنقدر غرق در نگاه تو شد که چشمهایش را روبه تمام بدی هایت بست و از عمد کور شد ! و تو هربار که صدای "دوستت دارم" هایش را می شنیدی از عمد کر میشدی! چه تفاوتی بود و چه تفاهمی ! حالا از اینهمه فقط یک چیز برایم باقی مانده و آنهم تنهایی مزمنی است که گلویم را به همراه بغض می فشارد . و من برای تسکین دلم نام تمام این ها را درس گذاشتم درس تجربه ... ! درسی که نمی دانم از استادش بیست گرفته ام یا صفر ! تلخ ترین ترانه ای ! چرا تو را صدا زنم ؟ تو دردِ جاودانه ای ! چرا تو را صدا زنم؟ عجیب زخم خورده ام ، به دستِ عاشقانه ها
کلام عاشقانه ای ! چرا تو را صدا زنم؟ [ جمعه 17 شهریور 1391 ] [ 20:30 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||