حرفهای یک دل خسته
دل خون 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لينک هاي مفيد

خواب بود قاصدک. فقط یه خواب بود. آروم بگیر... مدام این جمله ها رو با خودم تکرار میکنم تا بلکه بتونم از شر این کابوس لعنتی که صحنه هاش مدام جلوی چشمام رژه میرن خلاص بشم... دونه های ریز عرق سرد نشسته رو پیشونیم و قلبم دیوانه وار خودش و میکوبه به در و دیوار سینه ام... این دیگه چه کابوسی بود آخه که اومد سراغم... تو تاریکی نگات میکنم که خیلی آروم خوابیدی... این روزها خیلی خسته ای... خیلی وقته که حتی درست حسابی وقت نکردیم با هم حرف بزنیم... پا میشم برم یه لیوان آب بخورم که یه ذره نفس بگیرم... بعد میام میشینم رو مبل و دستام و فرو میکنم بین موهام و سرم و فشار میدم شاید تصویرهای این کابوس لعنتی دست از سرم بردارن... اما بی فایده است... امشب ، سومین شبیه که بیخوابم کرده... از خستگی دارم فرومیریزم اما میترسم دوباره بخوابم و باز همون کابوس بیاد سراغم... مثل همه ی لحظه های سردرگمی و گمگشتکی ام یه کتاب میگیرم دستم و ولو میشم کف زمین... میخوام تو یه دنیای دیگه غرق بشم که این خواب شوم از سرم بره... دیگه نمیدونم کی خوابم بردش...

"قاصدک؟! پاشو قاصدک! تو کی اومدی اینجا؟!" با صدای تو یهویی از خواب میپرم و سیخ میشینم. یادم می افته بعد از نماز صبح که خوابیدیم من با یه کابوس مزخرف از خواب پریدم و حالا هم که کف زمین خوابیدم... همه ی بدنم درد میکنه...  در حال کش و قوس دادن به خودم ، صورتم از درد جمع میشه و آخ و اوخم درمیادش. میای میشینی رو مبلی که من پاش ولو شدم و میگی آخه چرا اینجا خوابیدی تو؟ برمیگردم و نگات میکنم و میگم محمد؟

_ جان محمد؟

سرم و میذارم رو پاهات و میگم هیچ وقت تنهام نذار محمد. سرم و میگیری میون دستهات و از رو مبل سر میخوری و میشینی کنارم. سرم و میذاری رو شونه ات و دستهات آروم میرن میون موهام و تو گوشم زمزمه میکنی ؛ من اینجام عزیزم... همیشه کنارتم قاصدک کوچولو...

دو تا دونه اشک از چشمام میچکه پایین. برای اینکه نبینی شون خودم و بیشتر میچسبونم بهت و دستام حلقه میکنم دور گردنت و تو گوشت آروم میگم دوست دارم محمدم. تو هم من رو تنگ تر در آغوش میگری و کمرم و نوازش میکنی...

آخ محمد! محمد! محمد! کاش میشد همیشه بغلت بمونم. خسته شدم از این همه نگرانی های وقت های نبودنت... خسته شدم از این کابوس های گاه و بیگاه... چه قدر زندگی سخته محمد... همه اش ترس از نبودنت... همه اش نگرانی هر اتفاق شومی که ممکنه برامون بیافته و خوشبختی مون رو به خطر بندازه ... که همه شون میشن کابوس های من ... کابوس هایی که خواب شب رو از من گرفتن... و اینها همه اش تاوان دوست داشتن توئه... چه قدر دوست داشتن سخته محمد...

_ قاصدکم؟

با صدای تو از عالم افکارم بیرون میام. سرم و از رو شونه ات برمیدارم و نگات میکنم و میگم جون دلم؟

_ نمیخوای بگی؟

_ چی رو؟

_ همون چیزی که این قدر پریشونت کرده.

سرم و میندازم پایین و آروم زیرلب میگم چیزی نیست. با دستت چونه ام میگیری و سرم و میاری بالا و تو چشام نگاه میکنی و میگی چیزی نیست واقعا؟ نگاهم و از چشات میدزدم و پایین و نگاه میکنم... اشک تو چشمام جمع شده و نمیدونم باهاشون چی کار کنم. نمیخوام گریه کنم. میگی به من نگاه کن قاصدک. با هزار زور و زحمت نگاهم و از زمین میکنم و بهت نگاه میکنم. اما دیگه طاقت نمیارم و اشکام میریزه... وای محمد آخه چرا... چرا این جوری نگام میکنی... دستام و میگیرم جلوی صورتم و میخوام بلند شم برم که این حال مزخرف من و نبینی اما تو دستم و میگیری و باز بغلم میکنی و من ازخداخواسته می افتم بغلت و میون هق هق گریه هام که هی بیشتر و بیشتر میشه از خستگی هام میگم... از تموم کابوس هام... از دلتنگی ها و دل نگرونی هام... و تو مثل همیشه به همشون صبورانه گوش میدی و میذاری من این قدر بگم که آروم بگیرم... این قدر بگم که خالی بشم... خیلی وقت بود که حرف نزده بودم... و همه ی این ناگفته ها شده بودن کابوس های مدام من... و حالا همه ی این کابوس ها رو تو آغوش تو ریختم بیرون و رها شدم... خلاص شدم از تمام افکار شومی که عین خوره افتاده بودن به جونم و داشتن از درون من رو متلاشی میکردن... نمیدونم چرا همیشه همه چی برای من به آغوش تو ختم میشه... همه ی راه های دنیا برای من انگار میرسه به آغوش تو... همه ی خستگی ها و دلسردی ها، همه ی نگرانی ها و دلتنگی ها، همه ی ترس ها و اضطراب ها همه و همه تو آغوش تو تموم میشن... همه ی مشکلات دنیا حل میشن و همه چیز درست میشه... و من نیرویی میگیرم که دوباره رو پاهام وایستم و به زندگی ادامه بدم با دوست داشتن تو و در پناه آغوش تو...

امشب راحت میخوابم...

[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 18:51 ] [ khaste-donya ]

تقدیم به همه سرباز ها

 

فرمانده :: تا سه میشمارم اگه اومدی بیرون که هیچ اما اگه نیومدی

بهت قول میدم به روزی میافتی که مادرتو لعنت کنی

 

یه سیگار ارزشش و نداره بیا بیرون

 

دو تا از رفیقات و شناسایی کردیم اگه نیای اونا رو هم میفرستیم تو تا تو رو بکشن بیرون اما

 

اون موقع اتفاقات بدی میافته .

 

تو دلم حال و هوای خاصی بود ایستاده در نظم و صف طویل سرباز هایی که به خاطر عده ای سیگار کش

 

دارن تنبیه میشن و بشین بر پاهای معمول

 

زیر افتاب گرم و وسط رمضان

 

تو دلم کلی بحث و اشوب بودش

 

میدونستم یا حداقل میتونشتم تشخیص بدم که چه کسایی بودن اون ادمایی که داشتن سیگار میکشیدن

 

فرمانده با صدای بلند داد زد یک

 

تو دلم یه لرزش خاصی به پا افتاد . بد جوری گرفته شده بود

 

نمی دونم چرا و به چه دلیل این حماقت و کردم اما دلم بهم املا میکرد که برم جلو

 

فرمانده داد زد دو

 

و من قدم چپ و برداشتم و از نظام صف خارج شدم و داد زدم

 

من بودم فرمانده

 

فرمانده گفت : بیا جلو

 

کاملا خبردار و ایستا و مستقیم ایستاده بودم و قدم زنان رفتم و جلوی فرمانده با چشایی که داره

 

لبریز اشک میشه ایستادم

 

گلوم باد کرده و زبونم نمی چرخید

 

فرمانده گفت تو بودی ؟؟

 

من دادذ ردم :: بله جناب سرگرد من بودم

 

فرمانده :: اون اشخاصی که باهعات سیگار می کشیئدن کی بودن ؟؟

 

من که می دونستم آرشام و سید لو رفتن . گفتم :: من بودم و آرشام و سید مهدی

 

فرمانده :: محمد تو اهل اینکارا نیستی ؟؟ چرا داری همچین حرفی میزنی .

 

من به نشونه تاسف سرم و پایین گرفتن و حرفی نزدم .

 

همه بجه های گروهان با تعجب خاصی به صف نگاه میکردن

 

حداقل مطمئن بودن که من یکی اهل سیگار کشیدن نیستم

 

با کمال تعجب

 

بهنام

 

محمد

 

محمود

 

ابوالفضل

 

ایمان

 

همگی یه قدم اومدن جلو و گفتن که محمد سیگاری نیست و اون کسی که با ارشام و سید سیگار

 

میکشیده اونا بودن . برای لحظاتی خندیدم . خنده اختیاری نبود برای لحظاتی مطمئن شدم

 

دلم به هدفی که خواسته رسیده

 

فرمانده یه نگاه خاصی کرد . محمد مطمئنی تو بودی ؟

 

من داد زدم با کمال اطمینان سرگرد

 

فرمانده :: فرامرزی بیا ببین این بوده ؟؟

 

فرامرزی اومد جلو دستام و گرفت و بو کشید . داد زد :: پدر سوخته :: به دستات عطر زدی که نفهمم ؟؟

 

فرمانده:: دهنش و بو کن ؟؟

 

من دهنم و باز کردم و هایی کشیدم .

 

فرامرزی:: بوی همه چی میده الی سیگار !!!

 

من :: اینم از تخصصیات سیگار کشیدنه

 

فرمانده :: فرامرزی برو و تو میدون حالیش کن

 

فرامرزی :: اقای مرما تاا سه میشمارم بدو رو تا دم چاله سرویس رفتی اگه اونجا نبودی سینه خیز میری

 

فهمیدی ؟؟ بعد سوت و کشید و من به حالت دو تا خود چاله سرویس که فاصله زیادی نداشت دویدم

 

به محض اینکه اونجا رسیدم

 

فرامرزی داد زد با سوت اول میری پایین با سوت دوم باید بالا باشی

 

چاله سرویس دو متری پر از برگای ریز شده بود و

 

من با سوت اول داخل این چاله میشدم و با سوت دوم ازش میپردم بیرون

 

ده دقیقه ای ازین کار طاقت فرسا گذشت .

 

سوت اول با یه پرتاب داخل

 

و سوت دوم بالا کشیدن تن خودم

 

کم کم از نفس افتادم و وقتی خودم و بالا کشیدم

 

رو صورت روی زمین افتادم

 

فرامرزی :: پاشو ببینم هنوز خیلی کارت دارم

 

پدرتون و در میارم . سیگار می کشید ؟؟

 

همزمان ارشام و سید و رو تو نزدیکیای چاله سرویس مانور میکردن .

 

سید داد میزد :: محمد تو که سیگار نکشیده بودی چر اومدی ؟؟

 

ارشام هم همزمان داشت از سینه خیز رفتن تو میدون خار و خاشاک امتناع میکرد و برای مربی ها کری می خوند

 

دستام و گذاشتم روی زمین و بلند شدم

 

فرامرزی سرم و اورد پایین و ب حال خرک ایستادم انگشتم و گذاشتم روی زمین و

 

با چرخوندن فرامرزی من شروع به چرخیدن کردم

 

حس خیلی بدی بودش

 

کم کم سر گیجه شروع شد

 

ترسم همه ازین بود که نکنه روزم خراب بشه

 

سرگیجه کم بود حالت تهوع هم بهم دست داد

 

پنج دقیقه ای گذشت و من با چشای بسته میچرخیدم

 

نمی خواستم کم بیارم

 

و دایما در برابر زمین خوردن مقاومت میکردم

 

اما بالاخره به محض اینکه چششام و باز کردم نقش زمین افتادم و دیه بلند نشدم

 

 فرامرزی که انگار داشت با یه حیوون حرف میزد :: پاشو تنه لش

 

خیال کردی اینجا خونه ی خالست ؟؟

 

بعد یه لگد کشید زیر شکمم و همزمان شروع کرد من و غلطوندن توی زمین ریگی بزرگ محوطه

 

زیر افتاب داغ روی ریگای ریز و درشت غلط میزدم

 

لباسم سرم و توی پوتینم حتی از خاک پر شده بود

 

نمی دونم چقدر گذشت و چقدر غلطیدم که یکی از مربی ها اومد بالای سرم و گفت

 

با کی سیگار میکشیدی ؟؟

 

نمی تونستم اسم کس خاصی رو برم برای همین گفتم با استالین و راسپوتین و  نیچه

 

مربی لبخند زد و یدونه کشید زیر گوشم که دردش و یادم نرفته

 

میگی با کی بودی ؟؟؟

 

گفتم :: من بودم و ارشام و سید

 

گفت :: کدوم سید ؟؟ من که دیه بغضم داشت سر میرسید گفتم من از کجا بدونم چه اسمی داره

 

باهاش سیگار میکشیدم دیه هونکه انگشت چهارمش و بستن

 

گفت :: سیگارت و با چی روشن میکردی ؟؟

 

برای لحظاتی تو ذهن خودم گفتم اگه بگم فندک که امشب بازرسی پدرم و درمیاره

 

اگه بگم کبریت که باید کبریت جور کنم

 

برای یه لحظه چشام به سنگای روی زمین افتاد

 

با لبخند موزیانه ای داد زدم

 

با سنگ سرکار

 

مربی که عصبی شده بود :: ما رو سرکار گذاشتی زیر افتاب

 

بعد باز یه لگد زیر شیکم و باز هم غلطیدن به کمک لگد های دایم مربی ان هم روی شکم

 

بعد ده دقیقه ای مربی دوباره پرسید :: با چی روشن میکردی ؟؟

 

من :: گفتمن که با سنگ . سنگ چخماق

 

این اتفاق برای ده یا شاید هم بیشتر تکرار و تکرار شد

 

نفسی برام نمونده بود غش کردم

 

ده دقیقه ای که زیر افتاب بدون حرکت موندم دوتا از بچه های  گروهان بلندم کردن و بردن پیش فرمانده

 

این بار چشام از شدت خاک و خل معلوم نبود

 

گوشه لبم خونی بود و به شکل عجیبی ماهیچه های دستم خود به خود جمع شده بود و

 

به سینم چسبیده بود

 

فرمانده پرسید :: با چی سیگارت و روشن میکردی

 

من در حال گریه گفتم :: با اتیش معرفت بقیه و بعد دوباره روی صورتم افتادم

 

فرمانده رفت و من برای چند دقیقه ای زیر سایه اینبار روی صورت دراز کش خوابیدم

 

محمد و بهنام و علی زیر بغلم و گرفتن و بردن اسایشگاه

 

کنار تختم ولوم کردن و ظروع کردن باد زدن و اب ریختن روی من

 

علی روی سرم گریه میکرد و محمد و سید محمد دایما مالشم میدادن

 

یکی از بچه ها داد زد

 

سلامتی سرباز با معرفتی که مانور شد و کم نیاورد صلوات بفرست کل اسایشگاه صلوات فرستادن

 

جو دوستانه ای بود و همه به فکر برادرای مانوری بودن .

 

یهو یکی از مربیا اومد و بالا سرم ایستاد و اول چند باری با پاهاش به پاهام زد

 

بعد گفت :: دیدی کم اوردی . دیدی !! بهت گفتم اگه تیراهن ۱۸ باشی اینجا خمت می کنم ؟؟

 

عوضی اشغال اگه همون اول میگفتی با اتیش بقیه سیگار میکشی این همه اذیت نمیشدی

 

بجه ها داد میزدن و میگفتن :: این بابا که اصلا سیگار نمیکشه

 

فردین بازیش گل کرد و اومد جلو !!!

 

سرباز :: غلط کرده سیگار نمی کشه . تو. میدون وقتی بهش میگفتم با چی سیگارتو و روشن می کنی

 

می گفت :: با سنگ چخماق . عوضی پر رو

 

بچه ها :: ای خاک بر سرت محمد .

 

خلاقیتت من و کشته فردین !!!

 

محمد فداکار !!

 

محمد عوضی این چه کاری بود کردی . حالا خوبه تن لشت اینجا مونده

 

به خاطر دو تا عوضی سیگاری نگاه کن چه بلایی سرت اوردن !!

 

و من غرق خاک تا چند ساعتی دایما به خواب و غش میرفتم

 

از فرداش تو گروهان بهم می گفتن

 

دهقان فداکار !!!

 

جالب اینجا بود که وقتی من زیر لگد های سرکار فرامرزی داد میزدم با سنگ چخماق روشن می کنم سیگارو

 

سید مهدی به تقلید از من در جواب اینکه با چی سیگارت و روشن می کنی

 

داد میزد :: من با چوب اتیش زنه روشن میکردم و

 

خودش و ارشام میخندیدن !!

 

-----------------

 

واقعا خداروشکر که دخترا سربازی نمیرن

[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 18:51 ] [ khaste-donya ]

یک :
_ آغوشت عجیب خوش آب و هواست.
_ پس بمان در آغوشم و تنفس کن این هوای خوش را... نفس بکش...
_ اما آن وقت آلوده میکند نفس هایم هوای خوش آغوشت را.
_ آغوش من اگر خوش آب و هواست به خاطر نفس های توست... نفس بکش...

دو :
در این "دو" این قدر هوای عاشقانه انباشته شده است که دیگر مجالی برای عاشقانه نوشتن نمیگذارد.
عاشقانه ی دوم در عدد سوم است. اینجا منتظرش نباش. این دو را راحت بگذار و به خواندن ات ادامه بده.

سه :
_ میخواهم بنوشمت.
_ بنوش! بنوش تا سیراب شوی...
_ می نوشم! می نوشم اما سیراب نمیشوم.تنها شرابی هستی که چنین هر چه بیشتر می نوشم ات بیشتر تشنه ترت میشوم.
_ پس چرا باز هم مینوشی؟
_ تا باز هم تشنه تر شوم تو را...

[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 18:51 ] [ khaste-donya ]

تقدیم به تو . . . . .

 

به نام تو ای تمام نداشته های زندگیم

 

کنار یک رود خروشان

 

متکی بر یک درخت شکسته بر اثر زمان

 

دراز کشیده کنار مرغزاری بزرگ

 

چشم به وسعت بی کرانه ی زندگی دارم

 

به لحظه لحظه های زندگی

 

به پیروزی ها و شکست ها

 

به خیزش و نشست های متوالی در طول زمان

 

به تمام امید ها و یاس ها

 

به تمام قصه ها و غصه ها

 

به تمام سمفونی های زندگی طوفانی من

 

و ما

 

به ورود عجیب تو فکر می کنم

 

یادت هست ؟؟

 

چهره ی بچه گانه ات در ان روز سرد زمستانی

 

با ان مانتوی سفید و شالگردنی بنفش

 

با عینک دودی که غربت چشم هایت را در هم کشیده بود

 

با ان همه خجالت ملموس و سکوت های رنج اور

 

همه چیز اتفاقی بود

 

هیچ کس خبری از من و تو نداشت

 

نگاهت همیشه زیر بود و من همیشه پی چشم هایت می گشتم

 

تا بخوانم از چشم هایت که چه دارد قلب نازنین تو ؟؟

 

فاصله ی زیادی بود از ان روز تا اعتراف علاقه ای که نسبت به تو داشتم و دارم

 

و فاصله زیادی بود برای اطمینان از احساس تو و

 

چه زود میگذشت زندگی با تو

 

شاید به اندازه باز خوانی دوباره اهنگی به نام معجزه

 

در همین حوالی بود که دستی از پشت بر سینه ام خورد

 

+ هوی اقامون اینا ؟ کجا سیر می کنی ؟

 

- من پیشتم خانوممون اینا ( بعد با صدای بلند قهقهه می خندم ازین صمیمیت که حاصل این همه خاطرات تلخ و خوش و زیر و بم زندگی است )

 

+ بازم یاد قدیما کردی؟

 

- اره . مثل همیشه . ولی این دفعه می دونی کجا رفتم ؟؟

 

+ تولد مقداد ؟

 

- نوچ

 

+ شب اول عروسی ؟

 

- بازم نوچ

 

+ اومممم . خودت بگو

 

- روز اولین دیدن من و تو . یادته تاریخش ؟؟

 

+ اوهوم یادمه ولی ازش خوشم نمیاد

 

ـ من بی خیال باو . تو اون موقعه با الان خیلی فرق داشتی . نکنه به اون روزها حسودیت میشه ( بعد برای تو زبون دراز کردم و یه لبخند ساده روی لبام نشست )

 

+ خوب راستش اون موقع پوستم جوون بود و خوشکل موشکل بودم ولی خوب اون موقع تو هم همچی پیر نبودیا

 

ـ خوب معلومه خانوم . اون موقع بیست سالمون بیشتر نبودا ! نا سلامتی الان نوه هامون بچه دارن ها !

 

بعد با هم زدیم زیر خنده .

 

+ محمد یعنی واقعا یادته اون روزا رو ؟

 

ـ بعله خانوم خیلی خوبم یادمه .

 

+ اون روزا خیلی خوب نبودم از من چی دیدی که خوشت اومد ها ؟؟

 

ـ من که از تو خوشم نیومد ! من عاشقت شدم خانوم !

 

+ خوب چزا؟

 

- خوب کار دله دیگه . بعدشم تو اون موقع خیلی خوشکل بودی مثل الان چروکیده نشده بودی که

 

+ یعنی الان دیه دوستم نداری ؟؟

 

- دوست دارم ولی خوب نه مثل روز اول

 

چهرت درهم کشیده شد

 

به زور تکیه بر عصا پا شدی و شروع به قدم زدن سمت کلبه کردی

 

من هم پا شدم و به زور روی ویلچر نشستم و سریع خودم و بهت رسوندم و

 

با پا به پشتت ردم و توی پیرزن روی من روی ویلچر افتادی

 

+ چیه . چرا اومدی دنبالم ؟ تو که دیه دوستم نداری ؟؟

 

- من کی گفتم دوست ندارم ؟ گفتم مثل قدیما دوست ندارم

 

+ خوب چرا اومدی دنبالم ؟

 

- چون از قدیما هم بیشتر دوست دارم . بیشتر دوست دارم دختر کوچولوی هشتاد ساله ی من

 

+ خندیدی ) چرا بهم میگی دختر کوچولو . زشته به خدا

 

- زشت منم . نیگا حالا حتی نمی تونم درست راه برم . تو هم که خودت و انداختی رو من پا نمیشی حتی

 

+ اخه میدونی چیه ؟؟

 

- اهوم میدونم ولی بهت بگم من الان دندون مصنوعی دارما . یعنی موقع بوسیدنت شاید یهو ندونام بهت گیر کنه

 

+ هوع ! بی خیال

 

و من در حالی که دارم از خنده رود بر میشم صورتم و اروم میارم جلو

 

و یه بوسه البته بدون چسبیدن دندونای مصنوعی به تو

 

به پیشونی چروکیده تو میزنم

 

تا بدونی هنوز هم بعد شصت سال

 

و گذر زمان های زیاد

 

عبور از تلخی و شیرینی های زیاد

 

هنوز دوست دارم با تو باشم

 

دوست دارم دستات و بگیرم و بغلت  کنم

 

دوست دارم پیشونیت و ببوسم  و دوست دارم مسخرت کنم

 

و بعد دوباره نازت و بکشم

 

دوست دارم اذیتت کنم و کرم بریزم

 

دوست دارم سیخونک بزنم و دوست دارم

 

تو رو دوست داشته باشم

[ جمعه 27 مرداد 1391 ] [ 18:51 ] [ khaste-donya ]

 چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــــــــــــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن

...

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و

بگــــــو :

"خدافــــظ و زهــــر مـــار

بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!

مــــــگه الکیــــــــه!!

 

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 10:49 ] [ khaste-donya ]
بـآرآن بـه پـس پـنجـره خـیآلمـ می کـوبـد

و مـن آشفتـه تـر از هـر روز

بـدون چـتر بــیرون مـی دَوَمـ

و بـه دُنـبآل نـشآنی از تـو

بیـرآهـه هآ رآ پُــشت سر مـی گُـذآرمـ

و بــآز همـ دو رآهـی

دو رآهی هآیی کـه می دآنمـ هرگــز بـه تـو نخوآهند رســید...

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 10:28 ] [ khaste-donya ]
نمی دآنـمـ چرآ نـگآهـت از نـگآهـمـ گُــریـزآن اســت

نـمی دآنم کُجـآ خطـآ کــردمـ

نـگآهـمـ کُـن

می خـوآهـمـ غرق شومـ در اُقــیآنوس نگـــآهــت

مـن از تـو تنــهآ نگآهـت رآ دآرمـ

از من دریغش نکن

کـه نگــآه تـو

دُنــیآی مـن اسـت...

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 10:28 ] [ khaste-donya ]
قصه امـ زیــآد مُبهـــمـ نیســت

قــصه همــآن قصــه تــکرآری مــآدربُــزُرگ اســت

کــه یکــی بــود و یــکی نبـــود اولـــش

خُلـآصــه همــه دآستــآن اسـت...

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 10:28 ] [ khaste-donya ]
سُکوت می کُنــمـ

نگــآهمـ کُــن

چشمـــآنت بهتــر از زبــآنت سُخــن می گوینـــد...

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 10:28 ] [ khaste-donya ]
تو کـــُجـآ گــُمـ شــُدی؟

در میــآن رویــآهــآیمـ

یــآ در پــُس لبخنــد دروغیــنت؟

کـــُجآ گــُمـ شـُدی؟

هـر کــُجآ هستی بیــآ

این دلِ تنگــمـ بهـــآنهـ اتـ می گیــرد....

[ جمعه 13 مرداد 1391 ] [ 10:28 ] [ khaste-donya ]
صفحه قبل1...414243444546صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کم کم یاد خواهی گرفت .. تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست .. و زنجیر کردن یک روح را اینکه .. عشق تکیه کردن نیست .. و رفاقت .. اطمینان خاطر و یاد میگیری که .. بوسه ها قرارداد نیستند کم کم یاد میگیری .باید باغ خودت را پرورش دهی .. به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی .. پای هر خداحافظی یاد میگیری که .. خیلی می ارزی ..
امکانات وب

پيچک

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس