|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
درج در ادامه مطلب
روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اينکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند. شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطي به دخترک دارد!؟" شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟" شيوانا با لبخند گفت:" چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني . معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند!
از کوچه غم که گذشتم دری به روی من باز شد. بهم گفت برای عبور باید از داخل من رد بشی . روی در نوشته بود عذاب بعدی . با ترس و تردید رفتم داخل و از در رد شدم . به سیاهی رسیدم گفت باید درونت مثل من بشه گفتم چرا گفت سوال نپرس گفتم باشه . به تنهایی رسیدم گفت باید همدم من بشی گفتم نه من از تنهایی متنفرم بهم گفت اگر همدم من نشی زندگی کسی دیگر رو خراب میکنم گفتم باشه همدم تو میشم . از همه و همه که گذشتم به تو رسیدم و تو بهم گفتی سلام بنده من خوش امدی اینا همه ازمونی بود که تو امتحان بشی گفتم خدایا چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ گفتم چرا من ؟ چرا سیاهی ؟ چرا تنهایی ؟ چرا عذاب ؟ چرا غم ؟ چرا چرا چرا چرا ................. در جواب بهم گفتی : خودت انتخاب کردی
تو همون بودی که من خوابشو دیدم تو همونی که میخوام براش بمیرم تو همون فرشته ای از جنس ادم تو واسم نشونه از خدای عالم تو همونی که تو خنده هام شریکی توی درد و غصه هام واسم تپیدی تو همون رویای پاکی که توی شبهای من بود تو یه قطره از خدایی تو هون بودی و هستی که میخوام براش بمیرم از خدا خواستم همیشه پیش تو اروم بگیرم تاکه چشمات گریه میکرد ارزوم بود که بمیرم کاش بودم کنارت ای گل تا که دستات رو بگیرم شمع باش پروانه میشم تا کنار تو بسوزم
**مدیونتم تا اخرت**
ای کاش دوستی ما با یه دیدار شروع میشد و با یه دیدار تموم میشد ای کاش مثل همه تو روز جدایی چشم تو چشم میشدیم ای کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بزنم ای کاش توی دوستی مثل بقیه بودیم . . . ولی همه اینا با یه حادثه از بین رفت نه روز جدایی نه حرفی نه خداحافظی و نه دیداری ای کاش دوستیمون مثل بقیه بود تا الان که نیستی دل تنگت نباشم ای کاش کاش میتونستم اخرین حرفم رو بهت بگم که مدیونت نباشم ولی الان باید تا اون دنیا صبر کنم و بعدش بگم : دوست دارم اینم به گفته یکی از دوستام نوشتم درخواست اون بود باید نوشته میشد خدا صبرش بده
فتنتو میدیدم با چشام هزارتا حرف بود تو نگام
از روی غرور نگفتم نرووووووو مقصر من بودم نه تووووووو درسته تو خواستی جداشدی از من ولی من نباید قبول میکردم ترجیه دادم سکوتو به حرفم اشتباه بود میگم که برگرد عاشقارو نگاه هرکدوممون یه جوری توی اندوهیم کسی نمیدونه که ماها همیشه چرا از هم دوریم اگه گریه میکنیم اگر بی قراریم اخه مجبوریم بنویس باچشم خیس که ما عاشقــــــــــیم
[ یکشنبه 29 مرداد 1391 ] [ 12:01 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||