|
حرفهای یک دل خسته دل خون
| ||
|
هنگامی که : تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم چرا ناراحت باشم؟ وقتی که : بهترين موسيقی را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق شادی نباشم؟ گاه يک لبخند آن قدر عميق می شود که گريه می کنم... گاه: يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی می کنم... گاه : يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نمی کنند... گاه : يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم...
دفتر عشق: چوب کبريت های نيم سوخته و چشم هايی ... در حسرت دوباره ديدنت به امتحانش می ارزيد ولی ای کاش قصه های زمان کودکی بر اساس واقعيت بود !!! [ چهارشنبه 08 شهریور 1391 ] [ 16:06 ] [ khaste-donya ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||